|
دیشب بعد از افطار در جواب یکی از اقوام که از من درباره کمیته ۷+۸ پرسیده
بود و ایضا کمیته ۳ نفره، و سرنوشت وحدت اصول گرایان، بسنده کردم به این یک
کلام که «خیلی چیزها می دانم، اما هیچ چیز نمی دانم». این فامیل ما از
چهره اش خواندم که ناراحت شد از جواب من. خیال کرده بود بنده خدا که قصد
دارم او را از سرم باز کنم و حال و حوصله بحث با او را ندارم و دارم برایش
کلاس می گذارم و از این حرف ها. یعنی که یعنی! شاید هم گمان کرده بود که او
را محرم بعضی اخبار نمی دانم. یعنی که یعنی تر! هر چه بود، ناراحتی اش از
جواب به ظاهر سربالای من، چیزی نبود که کتمانش کند. دیشب اما هر طور بود،
دل آن فامیل را به دست آوردم، ولو با عوض کردن بحث و اینکه این شب ها روزه
فوتبال، افطار شده با شروع لیگ، و اوضاع قمر در عقرب پرسپولیس و منچستر
انگلیس و خاک بر سر انگلیس و سرهنگ دیوید کامرون و به هکذا! از این جا به
بعدش را اما می خواهم به تو بگویم در ذیل همان سؤال که فامیل ما پرسیده
بود. به هر حال من و تو هم ولو از روزنه این وبلاگ،
همچین هم بی نسبت نیستیم با هم. برای شروع بحث، ابتدا اشاره کنم به ۲ جمله
از ۲ رجل سیاسی که هر ۲ خود را اصول گرا می دانند. جمله اول از آن رئیس
قوه مقننه است که نقل به مضمون می آورم: «برای مردم، به ویژه در این مقطع
که ماه ها فاصله داریم تا فصل انتخابات، خدمت اصول گرایان بیشتر از وحدت
اصول گرایان، دغدغه است». جمله دوم اما از آن سلف ایشان است، یعنی جناب
حداد عادل که عیناً بخوانید: «بعضی ها برای رضای خدا کاندیدا نشوند». بی
آنکه در این باب بخواهم قضاوتی درباره نیت صاحبان محترم این ۲ جمله، داشته
باشم، انصاف می دهم که هر ۲ جمله سخن حقی است. همین جا بگویم که قطعاً
ماجور است تلاش بزرگانی که قصد کرده اند برای وحدت اصول گرایان، اما راست و
حسینی، کمی حجم اخبار ما شاگردان «کلاس وحدت» درباره اتحاد اصول گرایان،
بیش از حد زیاد شده و به نوعی بدل شده به یک بحث کش دار و حوصله سر بر. این
همه سخن گفتن از وحدت جماعت عزیز اصول گرا، مع الاسف، مفهوم مقدس دیگری به
نام «خدمت» را به حاشیه کشانده. در سال جهاد اقتصادی، دعوا اگر بر سر خدمت
و کار برای ملت باشد، گمانم به یک راه میان بر می ماند که یکی از مقاصدش
حتماً و قطعاً وحدت است. یک وقت هست که ما حرف از وحدت می زنیم، اما یک وقت
هست که برای مردم کار می کنیم و اصلاً وقتی برای تفرقه برای ما باقی نمی
ماند، که حالا بخواهیم از لزوم حفظ و اشاعه وحدت، آن هم این همه زیاد و
مکرر، سخن برانیم. به راستی! مگر بر جریان اصول گرایی تفرقه حاکم است که
این همه از لزوم وحدت سخن می رود؟! مگر وحدت، فی حد ذاته از لوازم اصول
گرایی و از اصول ثابت این جریان نیست؟! دلیلی نمی بینم برای این همه اصرار
بر یک امر بدیهی. باورم هست اگر امسال، سال جهاد اقتصادی است، حتی مفاهیم
والایی چون بصیرت و وحدت، هر ۲ ذیل مفهوم متعالی خدمت، معنی می یابند. بی
تعارف کمی زود جرقه مباحث مربوط به انتخابات را زده ایم؛ چه اصلاح طلبان،
چه فتنه گران، چه جریان انحرافی و چه اصول گرایان… و این، کار پیران جمع و
مبصران کلاس های مختلف ما را برای اداره کلاس، کمی سخت می کند، آن هم در
سالی که «آقا» کار را ملاک خواندند. دست بر قضا مهم ترین دلیل اقبال مردم
به جریان اصول گرا این بود که این جریان، بیش از هر چیز دیگری، به خدمت
اندیشه می کند، و الا چه کسی شک دارد که بصیرت لازم است و وحدت، حیاتی؟! از
اینها گذشته، راستش را بخواهم بگویم، در میان این همه خبر و این همه
تحلیل، من که کمی گیج شده ام اصلاً کی به کی است و چی به چی است! توی
خواننده هم اگر تصدیقم می کنی، که چه بهتر! این قدرش را می دانم که «آقا»
در جواب فلان دانشجو گفتند: «فعلاً سخن گفتن در باب انتخابات زود است».
آهای شاگردان کلاس مدرسه ولایت! مردم به عمل ما رأی می دهند، نه به حرف ما.
با وحدت وحدت گفتن، به وحدت شاید نرسیم، اما با خدمت کردن، خودمان هم
نخواهیم، ناخودآگاه به وحدت می رسیم. عبرت باید گرفت که چرا ملت، همان ملت
دوم خرداد، رای خود را از جماعت اصلاح طلب، برگرداند این طرف. مردم حتی به
اصول گرایان هم هرگز چک سفید نداده اند. کار، گمانم ابتکار بهتری باشد برای
نیل به وحدت، به جای اینکه گمان کنیم شیرین می شود کام مان با حلوا حلوا
گفتن. من بیش از آنکه فکر کنم چقدر تا انتخابات باقی مانده، نگران آنم که
از سال جهاد اقتصادی چند ماه گذشته و چند ماه باقی مانده. تا انتخابات هنوز
خیلی وقت برای خیلی حرف ها اعم از وحدت و تفرقه هست، لیکن به چشم بر هم
زدنی، تمام می شود سال جهاد اقتصادی. آن دیر می گذرد و این زود. طرفه حکایت
این است که مهم تر از «انتخابات»، «امتحانات» است. برای ملت، مفهوم جمهوری
اسلامی، واضح است که ارزش بیشتری دارد در مقام مقایسه با مصداق صندلی
بهارستان. با نامزد «الف» و کاندیدای «ب». با این حساب باید گفت که راه
وحدت، به جای حرف، از مسیر کار و خدمت می گذرد. حتی اگر عاقلانه تر فکر
کنیم، کلید قفل بهارستان هم «خدمت» است. خدمت یعنی بصیرت. خدمت یعنی وحدت.
خدمت یعنی ولایت. یعنی ولایت پذیری. یعنی شاد کردن دل «آقا». یعنی ملاک
رهبر. من عاشق جبهه ای هستم که بر خدمت، پایدار باشد. بر خدمت، ایستاده
باشد. مؤتلف خدمت باشد. ایثارگر خدمت باشد. مهندس و عمله و کارگر خدمت
باشد. جانباز خدمت باشد. رایحه خدمت باشد. لایحه خدمت باشد. مجریه خدمت
باشد. مقننه خدمت باشد. این خدمت، شک نباید کرد که اسم مستعار وحدت است.
اسم رمز وحدت است. من کسی نیستم، اما چون عاشق وحدت اصول گرایان هستم، این
همه تأکید می کنم بر خدمت. خدمت، راه بسط وحدت را کوتاه می کند و در این
باب، می گیرد جلوی بن بست را. بگذار تمام کنم این نوشته را به ذکر خاطره
ای. دوره دبیرستان خوب یادم هست که جماعتی روزنامه دیواری درست می کردیم در
مدرسه. مجانینی بودیم برای خود. خبرنگار سر خود. هفته ای یک بار. مرتب و
منظم. القصه! یک دل و متحد داشتیم کارمان را می کردیم که یکی از دوستان
برای انسجام بیشتر توصیه کرد ما را که انجمن روزنامه دیواری نویسان مدرسه
را راه بیاندازیم. خدا بگویم چه کارش نکند! الغرض! بی مرض، راه انداختیم
انجمن کذایی را و جلسه پشت جلسه، اما به چند هفته نکشید که روزنامه دیواری
های مان از هفته نامه شد ماه نامه و بعد هم شد عشقی نامه! لیکن جلسات ما
مرتب داشت تشکیل می شد!! تا اینکه از دل همین جلسه ۱۵ نفره، غلط نکرده باشم
۳ گروه جدید اعلام موجودیت کرد!!! روزی مدیر مدرسه فراخواند ما را که «ول
کنید این همه جلسه را. این بساط را. همان روزنامه دیواری های تان را در
بیاورید». خدا را شاهد می گیرم که هیچ قصد طعنه ای نبود از ذکر این ملال.
لال بگیرم و لال بمیرم اگر که بنا داشتم مثلاً فلان روند را بکوبم. رندانه
نوشتم «روند» که مطمئن باشید منظورم نه هیچ جریانی بود و نه هیچ جبهه ای.
نه هیچ گروهی و نه هیچ دسته ای. آنقدر می دانم که وقتی در کلاس درس، حضرت
معلم، یکی را به عنوان مبصر می گذارند، باید همراهی کرد ایشان را. این
همراهی حتی از روزنامه دیواری درآوردن هم بهتر است، چه رسد به تشکیل «حلقه
دیوار»، که بیمار کرد، اما تیمار نکرد!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 19:17  توسط عمار جوان
|
|